جدیدترین مطالب
خانه » دایرة‌المعارف » تاریخ » محمد صفا برادر گمشده مختومقلی فراغی

محمد صفا برادر گمشده مختومقلی فراغی

مقدمه

 این پژوهش در تکمیل اطلاعات مربوط به دولت محمد آزادی، عارف بزرگ مشرق زمین و خانواده و فرزندان او صورت می‌گیرد.

امروزه همه پژوهشگران فرهنگ و ادب ترکمن درباره هر یک از افراد خانواده دولت محمد آزادی و خدمات آنان به فرهنگ و ادب ، دین و دیانت آشنا هستند، خصوصا در مورد مختومقلی فراغی ، به عنوان سرآمد این خانواده که با سرودن اشعار ادیبانه و عارفانه خود ، به عنوان پدر ادبیات ترکمن لقب گرفته است ، اطلاعات کافی در اختیار دارند . اما در تمام نوشته های این پژوهشگران داخلی یا خارجی ، درباره محمد صفا، برادر گمشده مختومقلی فراغی اطلاعاتی درست و کافی مشاهده نمی‌شود. در تمام کتابهای چاپ شده محمد صفا را برادر گمشده مختومقلی می دانند و بس ، و اطلاعات دیگری ندارند .

در این پژوهش، خوانندگان عزیز برای اولین بار تا اندازه ای با چگونگی گم شدن محمد صفا و ادامه زندگی او و فرزندان او آشنا می شوند و بدین وسیله با نحوه اتصال این حلقه مفقود شده با بقیه خانواده دولت محمد، آگاه خواهند شد.

مختومقلی فراغی

مختومقلی فراغی

پژوهش کتابخانه‌ای

امروزه تمام پژوهشگران و مختومقلی شناسان ، اعم از ترکمن و یا غیر ترکمن ، ایرانی و یا غیر ایرانی ، درباره دولت محمد آزادی و خانواده اش اطلاعاتی یکسان دارند و نوشته های آنان درباره زندگی این عالم ربانی و خانواده وی ، خصوصا درباره تلاش های آنان در نشر و توسعه فرهنگ اسلامی و کتاب هایی که نوشته اند ، متفق القول هستند .

براساس این اطلاعات ، دولت محمد آزادی دارای دو همسر بوده است که همسر اول او « اوراز گل» نام داشته که وی از این همسر خود دارای شش پسر به نام های : « عبداله » ، « محمد صفا » ، « مختومقلی » ، « قاهرقلی » ، « قل جه و سید » و سه دختر به نام های : « زبیده » ، « خرما » و « ارازگل » می شود و از همسر دوم خود که یک خانم از طایفه قزاق بوده است دارای دو پسر به نام‌های : « یاری » و « چاری » می‌شود .

بر اساس این معلومات ارائه شده از عبداله ، محمد صفا و سید فرزندی نام برده نمی شود ، آنان احیانا ازدواج نکرده و فرزند دار نشده اند و اگر هم بوده باشند ، اطلاعات درستی باقی نمانده است . از قل جه ، فرزندی به نام آناش و از یاری فرزندی به نام غولبی و از چاقی فرزندی به نام علی به دنیا می آیند ، اما از نسل آنان خبری نیست و گویا آنان وارد عرصه ادبیات و فعالیت های اجتماعی نشده اند و اگر هم اطلاعاتی بوده باشد، بدست ما نرسیده است .

براساس این پژوهش ها ،مختومقلی صاحب دوفرزند به نام های : ابراهیم و ملا بابک (ساری بابک) می شود که هردو آنان دردوران کودکی ، به گفته مرحوم عطا ایشان محمدی ، به علت شیوع بیماری مسری فوت می شوند. بنابر این مکتب علمی و دینی وحوزوی دولت محمد آزادی، توسط فرزندان قاهر قلی زنده و حفظ می شود .

بر اساس این اطلاعات ،ازقاهر قلی فرزندی به نام قره جه ملا و از او فرزندی به نام نظر محمد و از او فرزندی به نام آنا قربان آخوند و از او فرزندی به نام نظر محمد آخوند و از او فرزندی به نام حاج آنا قربان آخوند محمدی ، معروف به عطا ایشان محمدی به زمان حال می رسد و در طول سال های گذشته ،این افراد مکتب خانواده دولت محمد آزادی را زنده نگاه می دارند.

عطا ایشان محمدی ، یادگار دولت محمد و مختومقلی بود که با خانواده و بستگان خود در روستای گرکز جرگلان زندگی می کرد ، که متاسفانه وی در خرداد ماه سال ۱۳۸۴ رحلت کرد و اکنون فرزند او عبا ایشان محمدی ، به عنوان جانشین و نگاهدارنده مسجد و حوزه علمیه عطا ایشان و میراث دار مختومقلی و دولت محمد آزادی ، به اتفاق برادران و فرزندان و خویشان خود در آن روستا زندگی می کنند و اجاق خاندان دولت محمد و مختومقلی را شعله ور نگاه داشته اند .

 

سرنوشت محمد صفا

در بعضی از نوشته‌های محققان آمده است که محمد صفا به اتفاق برادرش عبداله به کمک احمد شاه درانی ، به افغانستان می رود و در بین راه در حمله دشمنان ، در خراسان کشته می شوند . اما بر اساس قراین و شواهد موجود ، عبداله در بین راه کشته می شود و این خبر به دولت محمد می رسد اما از محمد صفا خبری نمی رسد و کسی هم نمی داند که او کشته شده و یا اسیر گشته است و خلاصه معلوم نمی شود که چه سرنوشتی برای او رقم خورده است ، اما همه او را جز گمشدگان تلقی می کنند و دولت محمد و مختومقلی در فراغ آنان ناله ها سرمی دهند و در این خصوص مختومقلی اشعار به یادماندنی می سراید .

برخی عقیده دارند که عبداله با سپاه چودرخان به افغانستان می رود و بعد محمد صفا به اتفاق چند نفر از جوانان برای خبر گیری به دنبال آنان فرستاده می شوند و اما او در بین راه گم می شود . برخی عقیده دارند که محمد صفا و عبداله هر دو به دنبال خبر پیگیری چودرخان می روند و بعد عبداله کشته می شود و محمد صفا گم می شود . در هر حال همه متفق القول هستند که محمد صفا و عبداله به اتفاق چودرخان یا برای پیگیری خبر آنان به طرف افغانستان می روند و در خراسان با حمله دشمنان روبرو می شوند و در آنجا عبداله کشته می شود و محمد صفا مفقود می گردد . در این مورد همه محققان نظری یکسان دارند و بدرستی معلوم می شود که عبداله در خراسان کشته می شود و محمد صفا مفقود می گردد و این مطلب در آثار اغلب محققان تاکید شده است .

خانم محمد نیازی ، در کتاب داستان مختومقلی ، اطلاعات بسیار خوبی از وضعیت عبداله و محمد صفا می دهد . مختومقلی وقتی که در خیوه سرگرم تحصیل بود ، یک کاروان از گرگان می رسد و خبرهایی را به او می رساند :

ـ خبر خوش مختومقلی … از گرگان کاروان آمده

ـ راست می گویی ؟ از کجا فهمیدی ؟

در همان لحظه نورجان از در وارد شد . مختومقلی او را به سرعت در آغوش گرفت.

ـ کی آمدید نورجان ؟!

ـ بگو نورجان پدر و مادرم خوب بودند ؟

نورجان کاغذی از جیب خود خارج کرده و به سوی مختومقلی دراز کرد :

ـ نگذار من حرف بزنم بهتر است نامه پدرت را بخوانی

مختومقلی نامه را سریع باز کرده و شروع به خواندن کرد . او خود را برای شنیدن خبرهای تلخ و ناگوار آماده کرده بود و …

در نامه اشاره شده بود که چودرخان و دوستانش بیش از یک سال بود که از حاجی قوشان حرکت کرده و هنوز هم برنگشته بودند . آنان در یورش ناگهانی راهزنان به چودرخان همه کشته شده بودند و تنها دو نفر که یکی از آنها مهدی دوست دیرینه مختومقلی بود ، خود را نجات داده و به حاجی قوشان برگشته بود و برادر دیگر مختومقلی با گروهی دیگر به دنبال آنها رفته بودند ، ولی خبری از آنها هم نرسیده بود .

حال بر مختومقلی یقین شده بود که دیگر عبداله و چودرخان را نمی تواند ببیند . مختومقلی از خیوه به طرف گرگان حرکت می کند و در بین راه خبرهای ناگوار دیگری از مرگ چودرخان و برادرش عبداله به مختومقلی رسیده و حالا او دل نگران محمد صفا بود . دوران سختی برای مختومقلی شروع شده بود . از دست دادن منگلی و در سوگ مرگ برادر و بهترین دوستش خارج از حد توان و قدرتش بود . او می خواست هرچه  زودتر به گرگان و میان ایل و طایفه اش برسد . مختومقلی در بین راه به یاد عبداله می افتاد و این گونه می سراید :

عبداله

داغا عرضیم آیدیب ، توتدیم خبرینگ

لال بولیبدور تیلی دیماز آزارینگ

آتا انه سیز دور سنینگ قرارینگ

قایدا وطن توتدینگ ، قارداش عبداله

قورقی پیداسی یوق گیده جک جانه

عمر آخر بولدی دولدی پیمانه

یاده سن دوشدینگمی ، دویب سیز عمانه

قایدا وطن توتدینگ ، قارداش عبداله

اوستیمزه هجران اودی سفیلدی

قواتیم گیدیب دور ، دیزیم افلیدی

قان یغلاب ، آتامینگ بیلی بوکیلدی

قایدا وطن توتدینگ ، قارداش عبداله

یوزیم توتیب چیقدیم ، جاندار بارینه

اوزیم روا گلدیم ، هجران دارینه

دوزه بیلمان ، بتین لارینگ زارینه

قایدا وطن توتدینگ ، قارداش عبداله

ایل ده گون ده یوقدور منینگ قراریم

درد اوستینه آرتدی قایته آزاریم

یاد بولدی وطنیم ، اوییم ، اوزاریم

قایدا وطن توتدینگ ، قارداش عبداله

گوش توتارمن ، هر دییلان سوزلاره

جفا بردینگ ، هجران بیلان بزلاره

اوزیم اورار بولدیم ، اوده کوزلاره

قایدا وطن توتدینگ ، قارداش عبداله

گولیب اوینامادیق ، بیله شاد بولیب

یاشادیق ، گیتدینگ بوتین بیزدان یاد بولیب

مختومقلی زار آغلاییر ، مات بولیب

قایدا وطن توتدینگ ، قارداش عبداله

ترجمه :

به کوه عرض حال کرده ، خبرت را گرفتم

لال شده زبانش چیزی نگفت

تو بدون پدر و مادر قراری نداری

در کجا مسکن گزیده ای ، ای برادرم عبداله ؟

ز جانی که می رود ، ترسیدن فایده ای ندارد

کنون عمر به آخر رسیده ، پیمانه پر شده

آیا تو به دریای بی انتهایی افتاده ای

در کجا مسکن گزیده ای ، ای برادرم عبداله ؟

کنون آتش هجران به سرمان ریخته شد

توان زکف بداده ، زانوانم سست شده

پدرم خون گریه کرده و کمرش خم شد

در کجا مسکن گزیده ای ، ای برادرم عبداله ؟

از خانه بیرون آمدم ، روی کردم به همه جانداران

به دار هجران گرفتار شدم

به زاری دیگران طاقت نیاوردم

در کجا مسکن گزیده ای ، ای برادرم عبداله ؟

کنون در میان ایل قراری ندارم

درد روی درد افزون می شود

فراموش شد وطنم ، خانواده و بستگانم

در کجا مسکن گزیده ای ، ای برادرم عبداله ؟

کنون گوش می دهم به هر سخنی که گفته می شود

تو با هجرانت جفا کردی بر ما

مجبور شدم خودم را به هر آب و آتشی بزنم

در کجا مسکن گزیده ای ، ای برادرم عبداله ؟

شادی کنان با هم بازی نکردیم

جوان بودیم ، با ما به کلی بیگانه شدی و رفتی

مختومقلی مات شده ، گریه سر می دهد

در کجا مسکن گزیده ای ، ای برادرم عبداله ؟

 

زمستان به پایان رسیده بود و بهار از راه می رسید . از گروه قبلی که برای پیدا کردن چودرخان و دوستانش رفته بودند هیچ خبری نداشتند . بزرگان باز تصمیم گرفته بودند که دوباره گروهی بیشتر را به داخل خراسان بفرستند .

سواران برگشته بودند . بزرگان به شور نشستند و مصلحت را در انتظار دیدند . خبری ناگهان همه گوکلان ها را در بر گرفت ، مهدی که از سواران چودرخان بود از طریق آخال به قاری قلا آمده بود .

از پسر دوم ، محمد صفا که به دنبال برادر رفته بود ، هنوز خبری نبود و دولت محمد یک دفعه دو پسر خود را از دست داده بود و قلبش پر چاک و خونین بود .

مهدی تنها بازمانده آن ماجرای خونین بود. او از جنگی ناگهانی که در نزدیکی نیشابور اتفاق افتاده بود خبر داد . او پس از یک هفته با زخم مهلکی که برداشته بود ، در خانه یک دهقان نیشابوری به هوش می آید و هیچ گونه خبری از دیگران نداشت . با شنیدن این خبر کوس ماتم هرچه بیشتر بر کومه ها و آلاچیق ها کوبیده شد . زنان و دختران طاقت نداشتند ، صدای گریه و زاری آنان چون مرض واگیر خانه به خانه خیمه زد .

این روزها دولت محمد با بیاد آوردن خاطره پسرانش زنده بود و با خود می گفت : « کاش مختومقلی از خیوه زودتر می آمد و همسرش را کمی دلداری می داد »، او شبانه روز در عزای دو پسرش بود …

مادر مختومقلی مرده بود و حالا داغ دل آنان بیشتر شده بود . مختومقلی از خانه بیرون نمی رفت ، گاه در مورد مادر و گاه در مورد برادرانش فکر می کرد و با پدر به محبت می پرداخت .

مختومقلی می خواست به دنبال یافتن برادرانش به طرف مشهد برود ، دولت محمد گفت : « من اجازه نمی دهم ، اول عبداله ، سپس محمد صفا و حالا نوبت تو باشد و … »

 

در جستجوی رد پای محمد صفا

مسافرت به اردکان

چند روز که نه ، بلکه چند ماهی بود که با حاج مراد دردی قاضی ، پیشکسوت فرهنگ و ادب ترکمن و ناشر کتاب های مختومقلی فراغی در ایران و عبدالرحیم نیازی ساعی ، مدیر عامل بنیاد مختومقلی در گنبد کاووس تصمیم می گرفتیم که برای زیارت قبر محمد صفا ، فرزند دولت محمد آزادی و برادر گمشده مختومقلی فراغی ، به شهر اردکان یزد سفر کنیم و با علی مختوم زاده و دیگران بازماندگان آن مرحوم که در آن شهر زندگی می کردند ، دیدار نماییم .

بازماندگان محمد صفا ، برادر گمشده مختومقلی ، چند سالی بود که در اردکان یزد بعد از سالها جدایی و انتظار ، پیدا شده بود و با شنیدن این خبر دل مشتاقان و دوستداران خانواده مختومقلی ، شاد شده و در انتظار دریافت خبرهای بیشتر و دقیق تری از این خانواده گمشده بودند .

خودمان را به اردکان رساندیم . علی آقا به اتفاق خانواده خود در انتظار ما بودند و از دیدارمان بسیار خوشحال شدند و به گرمی از ما استقبال کردند . دیری نگذشت که دور سفره پربرکت علی آقا نشستیم و نان و چای خوردیم و بعد برای شادی روح محمد صفا و دیگر رفتگان آنان دعا کردیم و پس از آن به اتفاق هم عازم قبرستان قدیمی شهر که در ۱۵ کیلومتری غرب اردکان قرار داشت ، رفتیم . مشاهده کردیم که تمام آن محل پسته کاری شده و اثری از شهر قدیمی و یا قبرستان قدیمی آن نیست و تعدادی از اهالی فرصت طلب شهر تمام آن نقاط ، از جمله زمین قبرستان قدیمی شهر را شخم کرده اند و در آن نهال پسته کاشته بودند .

ما در آن روز مشاهده کردیم که قبر محمد صفا ، به عنوان تنها قبر باقیمانده از آن قبرستان بزرگ و قدیمی ، در گوشه ای از آن محل و در نزدیکی چاه آبی قرار داشت و تابلوی و سنگ قبری هم توسط علی آقا تهیه و نصب شده بود . و نشان می داد که قبر محمد صفا در آن محل قرار دارد . ما سر قبر محمد صفا جمع شدیم و برای شادی روح آن مرحوم دعا کردیم . بعد از آن به مسجدی که در کنار امامزاده ای بود و در گوشه ای از آن محل و درمیان روستای قدیمی قرار داشت ، رفیتم و در آنجا امامزاده را زیارت کردیم و در مسجد آن نماز خواندیم . علی آقا گفت که این مسجد ، مسجد نخستین نام دارد و توسط محمد صفا ساخته شده است .

در گوشه یکی از اتاق های علی آقا ، مادر پیر و صد ساله وی در بستر بیماری خوابیده بود . با او سلام و علیک کردیم و علی آقا به او گفت که ما از ترکمن صحرا آمده ایم . او از دیدنمان بسیار خوشحال شد و برایمان قدری از گذشته های خود و خانواده اش در این شهر صحبت کرد .

علی آقا با خوشحالی و خضوع تمام و لبخند زنان خواهش مرا قبول کرد و حاضر شد برای اولین بار در برابر یک خبرنگار ترکمن قرار بگیرد و حرفهای دل خود را بزند .

علی آقا از راز پنهان محمـد صفا می گوید …

من آنچه را که برایتان تعریف می کنم و می گویم ، از شنیده های پدرم است ، یعنی همه این مطالب را پدرم قبل از مرگش ، برایم تعریف کرده بود و او این حرف ها را از پدرش شنیده بود و همین طور این گفته ها از نسل بعد ، منتقل می شود تا این که به من می رسد.

پدرم جواد مختوم زاده نام داشت. او فرزند رضا، رضا فرزند محمد ، محمد فرزند ابراهیم ، ابراهیم فرزند محمد ،محمد فرزند مرحوم ربیع و یا محمد صفا می باشد . جدمان محمد صفا وقتی که به اردکان می آید اسم مستعار ربیع را برای خود انتخاب می کند . اسم اصلی او محمد صفا ، فرزند دولت محمد ، فرزند مختومقلی یوناچی بوده است .

من این موضوع را از مرحوم پدرم ، جواد مختوم زاده شنیدم و تا به حال این اطلاعات را نزد کسی بازگو نکردم ، بنابراین شاید کسی آن را نداند و فکر نمی کنم که شما هم تا به حال در هیچ کتابی و در جایی این اطلاعات را دیده و یا شنیده باشید .

۵

در هر صورت ، بنا به گفته های پدرم ، ما اصالتا کنعانی و از اولادان حضرت یحیی هستیم . در آن سال های بسیار دور ، گویا نوادگان حضرت یحیی برای تبلیغ دین مسیحیت عازم چین می شوند و در آنجا دین مسیحیت را تبلیغ می کنند . این گروه به طایفه ملاها مشهور بودند . تا اینکه بعد از چند سال ، رسالت حضرت محمد (ص) به عنوان آخرین دین خدا، در مکه به آن حضرت نازل می شود و دیری نمی گذرد که پیام روح بخش اسلام همه جاگیر می شود و این بشارت الهی شهرها وسرزمین ها را در می نوردد و بعد ها توسط مروجان و مبلغان دینی به چین می رسد و بدین ترتیب دین اسلام در بین مردم چین رواج پیدا می کند . در چین اولین گروه و طایفه ای که دین اسلام را قبول می کند ، همین طایفه ما ، یعنی طایفه ملاها بودند .

چند سال بعد این افراد به همراه جمعی از سپاهیان اسلام ، برای دیدار با رسول الله و برای زیارت خانه خدا ، به عربستان بر می گردد و در آنجا تعدادی از آنان جزء صحابه پیامبر می شوند و تعدادی از آنان جزء صحابه نبودند ،اما جزء مسلمانان خوب آن دوران بودند و در آنجا زندگی می کنند تا اینکه حضرت محمد (ص) رحلت می کند . می گویند بعد از درگذشت آن حضرت ، در بین مسلمانان دو دستگی و اختلاف پیش آمد و به دنبال آن ، تعدادی از آنان به سمت کرکوک ، سلیمانیه و عثمانیه می روند و تعدادی از آنان به اطراف دریای خزر می آیند . این عده در همین جا می مانند و به زندگی خود ادامه می دهند .اینها همه پیامبرزاده و از اولادان رسول الله و سادات بودند ، تا اینکه ادامه شاخه ای از این سلاله به مختومقلی یوناچی می رسد .

 

وصیت پدر چیست ؟

پدرم در تاریخ ۹/۱۲/۶۳ به من وصیت کرد و در یک فرصت مناسب گفتنی های دلش را برایم گفت . او در این وصیت ، تأ کید بسیار نمود که این حرف ها بینمان کاملأ سری باقی بماند و به کسی از افراد خانواده ، حتی به همسرم و مادرم چیزی گفته نشود و فقط قبل از مرگ به فرزند ارشد خانواده گفته شود و این امانت کلام به او سپرده شود و بدین ترتیب این وصیت جدم ، نسل به نسل در خانواده ما ادامه داشته باشد تا اینکه شرایط مناسب برای گفتن و افشا کردن آن پیش بیاید . این هم خیلی مهم و عجیب است که پدرم تک فرزند بود و اجداد او هم تک فرزند بودند و حالا من هم تک فرزند هستم.آنچه که در شجره نامه

آن مرحوم بود و اسم برده می شود ، همه اولادان ارشد و تک فرزند خانواده بوده اند. در طول این سالها ، بعضی از خانواده ها که فرزند ذکور نداشتند و فرزند دختر داشتند ، این وصیت را به او نمی دادند و به پسر بعدی که پسردار می شد می دادند. متن وصیت به این صورت بوده که جدشان محمد صفا که در اینجا با نام مستعار ربیع زندگی کرده است ، ترکمن بوده و در سالهای دور از ترکمن صحرا به اینجا آمده بود او فرزند یکی از بزرگان ترکمن بنام دولت محمد ، فرزند مختومقلی یوناچی می باشد . بعد همه بازماندگان وی در اینجا بطور سری زندگی کرده و ترکمن بوده خود را به دلیل دشمنان زیاد ، آشکار نکرده بودند .

 

شجره نامه محمد صفا در اردکان

در وصیت نامه ای که به دست من رسید ، در آخر هر سطر آن مختومقلی نوشته شده بود ، بدین ترتیب : محمد صفا ، ابن دولت محمد ، ابن مختومقلی یوناچی ـ ابراهیم ،ابن محمد ، ابن محمد صفا ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی ـ رضا ابن ابراهیم ، ابن محمد ، ابن محمد صفا ، ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی ـ محمد ، ابن رضا ، ابن ابراهیم ،ابن محمد ، محمد صفا ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی  ـ جواد ، ابن محمد ، ابن رضا ،ابن ابراهیم ،ابن محمد ،ابن محمد صفا ،ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی ـ علی ،ابن جواد ، ابن محمد ، ابن رضا ، ابن ابراهیم ، ابن محمد، ابن محمد صفا ،ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی .

 

حالادر مورد چگونگی آمدن محمد صفا به اردکان برایتان می گویم ، در آن سال ها بعد از کشته شدن نادر شاه افشار ، احمد درانی که از سرکردگان قشون نادر شاه بوده ، از اوضاع آشفته ایران استفاده می کند و حاکم افغانستان می شود و از دولت  محمد آزادی و دیگر سران ترکمن تقاضای کمک می کند . در آن سالها دولت محمد ، جدمان ریش سفید و بزرگ صحرا بوده است و تصمیم می گیرد که به احمد شاه درانی کمک کنند . آنان تعدادی از جنگجویان ترکمن را به کمک احمد شاه درانی می فرستند که در میان آنان عبداله پسر دولت محمد و برادر مختومقلی هم بوده و جنگجویان به سرکردگی چودر خان ، به کمک احمد شاه می روند و متأسفانه همه آنها در بین راه با حمله دشمنان غافلگیر شده و کشته می شوند و خبر دیگری از آنها به ترکمن صحرا نمی رسد . بعد دولت محمد پسر دیگرش ، یعنی محمد صفا را با تعدادی از جوانان محلی برای خبر گیری از آنان می فرستد .آنان نمی توانستند از راه خراسان به افغانستان بروند ، زیرا افراد نادر شاه هنوز در خراسان بودند ودر آنجا حکومت را در اختیار داشتند و هرگز اجازه نمی دادند که این جنگجویان ترکمن به قصد ملحق شدن به قشون احمد شاه ، از راه خراسان به افغانستان بروند آنان مجبور بودند که از طریق بجنورد به شاهرود و از آنجا به دامغان و از دامغان به جندق و بعد مسیر راه چوپانان و یزد و کرمان را که یک راه و مسیر قدیمی بود ، طی کنند و از آنجا به سیستان و بلوچستان و بعد به افغانستان بروند .

 

محمد صفا در کرمان

پدرم می‌گفت، در آن زمان گویا تعدادی از ترکمن‌ها در کرمان بودند و برای خود قلعه‌ای داشتند و جزء قشون دولتی بودند که در آنجا باقی مانده بودند . محمد صفا نشانی قلعه را می گیرد و برای خبر گیری از عبداله به آنجا می رود . او از یافتن عبداله نا امید می شود و بر می گردد . محمد صفا در بین راه از طریق افراد چاپار خانه ها آگاه می شود که محمد حسن خان قاجار به ترکمن صحرا حمله کرده و آنان را قتل و عام می کند و اوضاع ترکمن صحرا بسیار آشفته و نگران کننده است . او به راهش ادامه می دهد و به اردکان می رسد و در اینجا می ماند ، او پس از مدتی متوجه می شود که محمد حسن خان قاجار حالا برای سرکوب کردن کریم خان زند به طرف شیراز حرکت کرده است و می خواهد هر چه زودتر رقیب سر سخت خود را از بین ببرد .

محمد صفا اوضاع ایران را بسیار آشفته می بیند و به همین خاطر ترجیح می دهدکه به طور پنهانی و ناشناخته در اردکان بماند ودر میان مردم این شهر زندگی کند . او در آن وقتی که پا به اردکان می گذارد اول ماه ربیع الاول بوده است . او چون روز اول ربیع به اردکان آمده بود ، اسم مستعار ربیع را برای خود انتخاب می کند ، با این هدف که هم اسم مستعار داشته باشد و هم اسم ماهی را که به این شهر آمده بود، از یادش نرود. او به این ترتیب در اینجا زندگی می کند .

او فکر می کرد که هنوز اوضاع آنجا آشفته است و رفتن صلاح نیست، و به همین خاطر در اینجا می ماند و بعدها در اینجا با دختر خانمی ازدواج می کند و اولاد دار می شود و در نهایت ۳۲ سال در اردکان زندگی می کند . او در دم مرگ به پسرش بنام محمد، راز دلش را و این که او کیست و از کجا آمده است، می گوید و به او وصیت لازم را می کند . محمد صفا به پسرش تأکید می کند که این راز را نزد کسی فاش نکند، که اگر چنانچه او رازش را فاش کند و مردم و مأ موران دولتی بفهمند که تو یک ترکمن هستی، بلافاصله تو را خواهند کشت، بنابراین این اسرار را با خود نگاه بدار تا این که اوضاع به حالت عادی برگردد. بعد ها محمد، در دم مرگ این اطلاعات و اسرار خانوادگی خود را به پسر ارشد خود بنام ابراهیم می سپارد.

من نمی دانم که محمد، چند سال زندگی کرده است، اما محمد صفا را می دانم که او در اینجا ۳۲ سال زندگی کرده است. او در سن ۵۲ سالگی وفات می کند، در حالی که او وقتی که به اینجا می رسد ۲۰ ساله بوده است.

 

علی آقا وصیت محمد صفا را دریافت می کند

ابراهیم هم قبل از مرگش این اطلاعات را به پسرش رضا می دهد و رضا به پسرش جواد که پدر من باشد، پدرم آنرا به من که علی هستم، می سپارد. در طول سال های گذشته گویا اوضاع عادی نشده و شرایط برای گفتن حقایق پیش نیامده بود و ما هم از اوضاع ترکمن صحرا و ایران بی خبر بودیم ، تا این که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره ) در ایران پیروز شد و تغییر و تحولات زیادی پیش آمد و بعد هم کشور ما درگیر جنگ با عراق شد و همین طور روزها و ماه ها می گذشتند تا اینکه این اطلاعات درست در روز ۹/۱۲/۶۳ به من رسید .

پدرم یک روز پیش از وصیت خود ، به آرایشگاه من آمد . من در آن وقت آرایشگاه داشتم .آن روز حرکات پدرم برایم تعجب آور بود . او هرگز به آرایشگاه من نمی آمد و مرا به مغازه اش دعوت نمی کرد، از همه گذشته، او هرگز با این حالت جدی با من صحبت نمی کرد و از طرفی می دیدم که کارهای پدرم غیر عادی است. در هر صورت او بعد از رفتن شاگردش، در کارگاه را محکم بست و بعد در کنار من نشست. و شروع کرد به حرف زدن، از هر دری سخن می گفت.

پدرم گفت تو همیشه از من می پرسیدی، که تو کی هستی، چرا تنها هستی و چرا من کسانی ندارم و…. من حالا آمده ام که به تو بگویم که من فامیل زیادی دارم. من آنها را هرگز ندیده ام، اما پدرم از آن ها زیاد تعریف کرده بود. ما طایفه بزرگی هستیم و تمام فامیلان ما در ترکمن صحرا زندگی می کنند. ما در آنجا برای خود اسم و رسمی داشتیم، زمین ها و گله های گوسفند و شتر و بعد ما دربدر شده ایم و هر کدام به جایی فرار کرده ایم و جدمان محمد صفا، فرزند دولت محمد، به اینجا پناهنده شده است. من گفتم شما چرا تا به حال به صحرا نرفتید و از بستگان خود خبری نگرفتید و با آنان ارتباط برقرار نکرده اید؟ او می گفت که اگر ما به آنجا می رفتیم ما را می کشتند. بله، در طول این ایام تمام افراد خانواده من، مادرم و مادربزرگم، همه از این اسرار خبری نداشتند.

پدرم می گفت که درآن زمان قحطی و خشکسالی بوده، بدبختی بوده در آن زمان اگر جوانی دختری را قبول می کرد، بلافاصله به او می دادند تا شکم او سیر شود و نمی گفتند که تو کی هستی و اهل کجایی، به این راحتی دختری را به عقد دیگری در می آوردند. محمد صفا هم در آن وقت آدم زرنگ و درستکاری بوده و می توانسته کار بکند و برای خودش نان در بیاورد، به این خاطر دختری را به عقد او در می آورند. او سه روز بعد از این حرف زدن ها و وصیت کردن، فوت کرد و ما ماندیم با این همه حرف ها و ترس ها و استرس ها که مبادا بیایند و ما را بگیرند و بکشند.

 

علی آقا ۱۴ سال بار وصیت را تحمل می کند!

من ۱۴ سال بار سنگین وصیت او را تحمل کردم و به دوش کشیدم و بعد من به مشکل پدرم پی بردم که چطور او تمام عمر خود را با این وصیت سپری کرده است. من وقتی که هر جا اسم ترکمن را می بردند، از ترس از آنجا دور می شدم که مبادا این سفارشات پدرم رو شود. اما اگر در اینجا ترکمنی را می دیدم بدون اینکه او بفهمد که من کی هستم، به او کمک می کردم . مثلأ یک دانشجوی ترکمن را می دیدم که غریب بود. به او کمک می کردم . من بلاخره درک می کردم که او از جنس من است و اما او مرا نمی شناسد. من هرگز از او درباره ترکمن صحرا چیزی نمی پرسیدم و چیزی هم از خودم نمی گفتم. او تعجب می کرد که چرا من به او کمک می کنم.

بالاخره ۱۴ سال این اسرار و این بار سنگین را با خود تحمل کردم، تا اینکه شبی پدرم به خوابم آمد و گفت، حالا شرایط عادی شده و تو می توانی اسرار خودت را فاش کنی و به دنبال فامیلان خود به ترکمن صحرا بروی. آن شب من سراسیمه از خواب بیدار شدم ، بعد همسرم بیدار شد و با دیدن حالات پریشان من ناراحت شد و علت را پرسید. آنچه را برایم اتفاق افتاده بود برای او تعریف کردم و بعد رفتم از گوشه اتاق کاغذی را که شجره نامه خانواده ما در آن نوشته شده بود و من تا به حال آن را از دیگران پنهان کرده بودم، برداشتم و به همسرم نشان دادم. او با دیدن این شجره نامه و خواندن آن و از گفته های من مات و مبهوت شد و بعد مرا به آرامش دعوت کرد.

من تصمیم گرفتم که صبح زود به فرمانداری اردکان بروم و این ماجرا را برای فرماندار تعریف کنم تا او چاره جویی کند. اول وقت با ترس و لرز به فرمانداری اردکان رفتم، من تند تند و با ترس و لرز و آشفتگی حرف هایم را زدم و او گوش کرد، او اولین مقام دولتی بود که به راز خانواده ما پی می برد . بعد فرماندار آقای سپهری تاریخ نویس اردکان را خواست و به او یاد آور شد که تمام گفته های مرا بنویسد، زیرا این حرف ها بخشی از تاریخ نانوشته اردکان است. بعد همگی به قبرستان قدیمی شهر رفتیم و از روی کروکی منطقه، قبر مرحوم محمد صفا را پیدا کردیم و برایش فاتحه خواندیم و بعد آن محل را برای نصب کردن سنگ قبر و تابلو نشان کردیم.

 

ارتباط با مراد دردی قاضی در گنبد کاووس

در آن موقع آقای سپهری، باعلاقمندی دنبال کار را گرفت و سعی نمود با بستگان ما در گنبد کاوس ارتباط برقرار کند. او در همین روزها از طریق یک دانشجوی ترکمن که در واحد فنی و حرفه ای اردکان درس می خواند، با مراد دردی قاضی در گنبد کاوس ارتباط برقرار می کند. البته آقای سپهری از طریق اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی اردکان هم اقدام کرده بود و خلاصه او بطور جدی پیگیر کار بود، تا اینکه ما بستگان خود در جرگلان را یافتیم و بعد به آنجا رفتیم و از نزدیک با آنان دیدار کردیم و آشنا شدیم. آنان هم در سال ۱۳۷۷ به اردکان آمدند و به این ترتیب بین ما ارتباط برقرار شد .

 موسی جرجانی

یک نظر

  1. باسلام،سایتتون بسیارزیباوعالی هستش..برای اولین باره همچین اطلاعات مهمی وکاملی رو دارم میخونم، خداقوت انشالا روز به روز بهتر وپربارتر بنویسید..باتشکر

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

*

code