جدیدترین مطالب
خانه » دایرة‌المعارف » زبان و ادبیات » داستان‌های ترکمنی » افسانه ترکمنی بارش حیوان از آسمان

افسانه ترکمنی بارش حیوان از آسمان

یکی بود، یکی نبود. در زمان های قدیم، پادشاهی بر سرزمینی با  عدل و انصاف حکومت می کرد.
یک شب، پادشاه خواب عجیبی دید. او خواب دید که از  آسمان، یکریز، روباه می‌بارد. هراسان از خواب پرید و سعی کرد خوابش را تعبیر  کند. اما عقلش به جایی نرسید.

پس وزیرانش را فراخواند و تعبیر خوابش را با آنها در  میان گذاشت.آنها هم از تعبیر خواب پادشاه عاجز ماندند.آخر سر یکی از وزیران روبه  پادشاه کرد و گفت:«قبله ی عالم! تعبیر خواب ، نه کار وزیران است و نه در توان آنها. اما من پیرمردی را می شناسم که د تعبیر خواب لنگه ندارد. بهتر است او را برای تعبیر  خواب شما ، به قصر بیاوریم!»
به دستور پادشاه ، پیرمرد خواب گذار را به قصر  شاهانه آوردند.پیرمرد ، با شنیدن خواب پادشاه ، به فکر فرو رفت.و پس از مدتی فکر  کردن ، سرش را بالا آورد و روبه پادشاه گفت:«برای تعبیر خواب قبله ی عالم ، چند  روزی مهلت می خواهم.»
پادشاه سه روز به پیرمرد مهلت داد و در صورت تعبیر درست  خواب  وعده داد انعام خوبی  درنظر گرفته است.
پیرمرد به خانه باز  گشت.یک روز گذشت ولی پیرمرد نتوانست تعبیر درستی برای خواب پیدا کند.دومین روز هم  گذشت و سومین روز پیرمر فهمید که تعبیر خواب به این راحتی هم نیست.پس نا امید و  ناراحت به طرف قصر پادشاه به راه افتاد.
وقتی به یاد وعده های پادشاه می افتاد ،  بیشتر به خودش فشار می آورد و تعبیرهای گوناگونی را مرور می کرد. اما هیچ کدام از  آنها قانع کننده نبود.
او همانطور که فکر می کرد و به طرف قصر می رفت ، ناگهان  چشمش به ماری افتاد که زیر آفتاب چمبره زده بود.پیرمرد بدون توجه به مار ، از کنارش  گذشت.ناگهان پیرمرد صدای مار را شنید که می گفت:« آهای پیرمرد! چرا اینطور به فکر  فرو رفته ای؟!»
پیرمرد، آهی کشید و گفت:« پادشاه خواب عجیبی دیده  و ازمن  خواشته در مهلت سه روزه آن را تعبیر کنم.ولی حالا سه روز گذشت  و من بدون  تعبیر خواب دارم به قصر او می روم.»
مار پرسید: « مگر پادشاه چه خوابی دیده  است؟»
پیرمرد گفت:« پادشاه ، خواب دیده که از آسمان یکریز روباه می بارد.»
مار خنده ای کرد و گفت:« آیا پادشاه در قبال تعبیر خواب وعده ای هم داده است؟»
پیرمرد جواب داد:« آری ، هدایا زیادی وعده داده که با دریافت آن میتوانم زندگی  راحتی داشته باشم.»
مار بار دیگر خنده ای کرد و گفت: « تعبیر این خواب خیلی راحت  است.اگر نصف  پاداشی که از پادشاه دریافت می کنی ، برای من بیاوری، جواب تعبیر  خواب را می گویم.»
پیرمرد گفت: « اگر تعبیر خواب را بگویی ، نصف آن که چیزی نیست  ، تمام پاداش را برای تو می آورم.»
مار گفت: « به پادشاه بگو که تعبیر خواب این  است که در سرزمینش مردم چاپلوس و روباه صفت و حیله گر و حقه باز زیاد خواهد شد.آنها  به اسم پادشاه ، مردم را فریب داده و آسایش و آرامش را از آنها خواهند گرفت.»
پیرمرد از شنیدن  تعبیر خواب ، خوشحال شد ومثل باد ، به طرف قصر پادشاه  رفت.پادشاه بی صبرانه منتظرش بود.پیرمرد با خوشحالی خواب پادشاه را تعبیر کرد.
پادشاه پس از شنیدن  تعبیر خواب ، به فکر فرو رفت. بعد یک خورجین طلا و جواهر  به پیرمرد پاداش داد.
پیرمرد ، خورجین طلا و جواهرات را به دوش کشید و به طرف  خانه اش به راه افتاد. در میان راه ، به یاد مار و قولی که به او داده بود افتاد. ولی وقتی درخشش جواهرات را دید ، با خودش گفت : « طلا و جواهر به چه درد مار می  خورد؟ ولی من می توانم با اینها تا آخر عمر ، راحت و آسوده زندگی کنم.»
او با  این فکر راهش را از لانه ی مار کج کرد و به خانه اش رفت.
چند سال از این ماجرا  گذشت. یک شب پادشاه بار دیگر خواب عجیبی دید.او خواب دید که از آسمان یکریز گرگ می‌بارد. باز هم وزیران و اطرافیان پادشاه نتوانستند خواب او را تعبیر کنند.پادشاه این  بار هم پیرمرد را به قصر فرا خواند  و خوابش را برای او تعریف کرد و تعبیرش را  از او خواست.
پیرمرد بار دیگر سه روز از پادشاه مهلت گرفت  و به خانه اش  رفت.ولی هرچه فکر کرد  جواب تعبیر خواب به ذهنش نیامد.آن وقت به یاد مار  خوابگذار افتاد. با خود گفت: « بهتر است پیش مار بروم و این بار هم از او درخوست  کمک کنم.»
او با این فکر، به طرف لانه ی مار رفت. وقتی به آنجا رسید، مار بیرون  از لانه‌ی  پرسه می‌زد. مار وقتی چشمش به پیرمرد افتاد گفت: «حالت چطور است  پیرمرد؟ باز هم که پریشان احوال هستی!»
پیرمرد با خودش فکر کرد: « عجب مار  مهربانی! انگار نه انگار که قبلا” فریبش داده ام!
بعد نزدیکتر رفت و گفت: « پادشاه باز هم خواب عجیبی دیده است. این بار خواب دیده که از آسمان یکریز گرگ می  بارد.»
مار کمی فکر کرد . چرخی دور لانه اش زد و گفت : « اگر این بار نصف هدیه ی  پادشاه را برایم بیاوری ، جواب تعبیر خواب را می گویم.»
پیرمرد فوری گفت: « قبول  است. این بار همه ی انعام پادشاه را برای تو خواهم آورد تا جبران گذشته هم  بشود.»
مار نزدیک  پیرمرد رفت و نگاهی به او انداخت و گفت : « به پادشاه  بگو ، بارش گرگ نشانه ی این است که در سر زمین او مردمان گرگ صفت زیاد خواهد شد. اگر مواظب اوضاع اطرافش نباشد ، آنها مردم را تار و مار خواهند کرد. پس لازم است که  پادشاه با آنها قاطعانه برخورد کند.»
پیرمرد با خوشحالی به طرف قصر پادشاه رفت و  مثل دفعه ی قبل تعبیر خواب را گفت. پادشاه دستور داد این بار انعام بیشتری به او  بدهند.
پیرمرد انعام را گرفت و به طرف حانه اش به راه افتاد.در راه پیرمرد فکر  کرد که:« این بار انعام پادشاه بیشتر از دفعه ی قبل است  و اگر همه را به مار  ببرم ، چیزی برای خودم  باقی نمی ماند.پس بهتر است او را بکشم تا تمام انعام  مال من بشود و هم خیالم از بابت مار راحت شود.»
او با این تصمیم  به طرف  لانه ی مار به راه افتاد. مار جلوی لانه اش منتظرش بود. پیرمرد وقتی به مار نزدیک  شد ، یکباره شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و به طرف مار حمله کرد. مار پیچ و تابی  خورد و سریع به داخل لانه اش خزید. اما شمشیر پیرمرد ، قسمتی از دنش را بریده بود. پیرمرد هم به گمان اینکه مار را کشته است ، با خوشحالی به طرف خانه اش رفت.
مدت  زیادی از این ماجرا نگذشته بود که یک روز چند مامور به خانه ی پیرمرد آمدند و گفتند  که :«پادشاه خواب دیده و از تو خواسته برای تعبیر آن به قصر بیایی!»
پیرمرد به  ناچار همراه آنها به قصر رفت و پادشاه را طبق معمول منتظر دید. پادشاه به پیرمرد  گفت :«این بار هم خواب عجیبی دیده ام. خواب دیده ام که از آسمان گوسفند می  بارد.»
پیرمرد این بار هم مهلت سه روزه گرفت و به خانه اش برگشت و هرچه فکر کرد، نتوانست خواب پادشاه را تعبیر کند. به یاد مار خوابگذار افتاد و از رفتاری که با  او کرده بود سخت پشیمان شد.
مهلت سه روزه تمام شد و پیرمرد نا امید به طرف قصر  به راه افتاد.پیرمرد وقتی به لانه ی مار رسید و دید که او سرحال و زنده است نمی‌دانست بترسد یا خوشحالی کند.لحظه ای صورتش گل انداخت. اما دوباره ، شرمگین وخجل،  سرش را پایین انداخت. مار با دم بریده شده اش جلوی لانه اش نشسته بود. پیرمرد را که  دید، با خوشرویی جلوتر آمد و گفت: « باز چه اتفاقی افتاده است؟»
پیرمرد که از  خجالت توان حرف زدن نداشت، سرش را پایین انداخت و گفت: « از کاری که نسبت به شما  کردم به شدت پشیمان هستم و حالا نمی دانم چگونه گذشته را جبران کنم!»
مار گفت: «حالا بگو چه اتفاقی افتاده است؟»
پیرمرد گفت :«پادشاه دوباره خواب دیده که از  آسمان گوسفند می‌بارد.»
مار مثل دفعات قبل چرخی دور لانه اش زد و گفت: « تعبیر  این خواب خیلی خوب است.برو به پادشاه بگو دیگر نگران اوضاع نباشد. چرا که مردم  سر زمینش با انصاف شده اند. از این پس مردم مثل گوسفند  آرام و مطیع شده و هر  کس به حق خودش قانع خواهد بود.»
پیرمرد با شنیدن تعبیر خواب پادشاه ، با خوشحالی  خودش را دوان دوان به قصر پادشاه رساند و تعبیر خواب را برای او باز گو کرد.پادشاه  از این موضوع خیلی خوشحال شد و دستور داد این بار بیش از دفعات قبل ، به پیرمرد طلا  و جواهرات بدهند.
پیرمرد کیسه ی انعام را به دوش کشید و با خوشحالی به طرف لانه  ی مار رفت.آنجا که رسید، تمام کیسه ی طلا و جواهرات را جلوی لانه ی مار گذاشت و داد  زد: « آهای دوست خوبم!بیا بیرون! این بار تمام طلا و جواهرات را برای تو  آوردم.»
مار با شنیدن صدای پیرمرد ، از لانه اش بیرون خزید  و نگاهی به  کیسه ی طلا و جواهرات انداخت . چرخی دور آنها زد و گفت :« اینها به درد من نمی خورد  ، همه اش مال خودت.»
پیرمرد از حرف مار به تعجب افتاد و گفت:« پس چرا هر بار در  قبال تعبیر خواب ، نیمی از انعام پادشاه را طلب می کردی؟»
مار گفت:« برای اینکه  درستی تعبیر خواب ، برای خودم ثابت شود. چرا که هر بار خودت نمونه ای از آن تعبیر  بودی.»
مار حرفش را ادامه داد و گفت: « بار اول تو مانند روباه مرا فریب دادی و  زدی زیر قولت. بار دوم مثل گرگ، وحشی شدی و به قصد کشتن من به من حمله کردی و این  بار هم مثل گوسفندی آرام ، به حق خودت قانع شدی و صادقانه سهم مرا آوردی.»
پیرمرد که تازه متوجه ی حقایق شده بود، به فکر فرو رفت. پشیمان از کارهای گذشته، از  مار خدا حافظی کرد و کیسه ی جواهرات را به دوش کشید  و به خانه اش رفت.

 www.bayragh.ir

مارقوش ترکمن صحرا / دایره المعارف جامع ترکمن

www.margush.ir

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

*

code