جدیدترین مطالب
خانه » دایرة‌المعارف » زبان و ادبیات » داستان‌های ترکمنی » به غارت رفتن خانه‌ی سالور قازان

به غارت رفتن خانه‌ی سالور قازان

به غارت رفتن خانه‌ی سالور قازان

 

 (از کتاب دأده قوُرقوُت)

ترجمه: شادروان عبدالقادر آهنگری

به اهتمام: محمد قجقی

روزی پسر اولاش که شیر پهلوانان، عزیز پرندگان، امید ناامیدان، شیر رودخانه‌ی آمت، ببر قاراجوق، صاحب اسب قهوه‌ای، پدر اوروزخان، داماد بایندرخان و افتخار دولت غُز و پشتیبان جنگاوران، سالور قازان بپا خاست.

نود باب خانه‌ی بزرگ را بر روی زمین سیاه رنگ بر پا ساخت. در نود نقطه قالی‌های ابریشمین رنگارنگ گسترد. در هشتاد جای، خمره‌های سر گشاده قرار داده شده بود. صراحی‌هایی که پایه‌های آنها طلایی بود، چیده شده بودند.

نُه دختر کافر که رویشان زیبا و مویشان سیاه و گیسویشان در پشت سرشان تاپ خورده و دارای سینه‌های برجسته بودند و دست‌هایشان تا مچ حنا بسته و انگشتانشان دارای نگار بود به امیران اوغوز شراب تقدیم می‌کردند. پس از اینکه سالور قازان پسر اولاش شراب فراوان نوشید، باز اثر آن از وی دور شده و به زانو نشسته چنین فرمود: همه‌ی امیران بدانید، ای امیران غُز به سخنانم گوش فرا دهید،  از بسکه خفتیم پهلویمان به درد آمد، از بسکه ایستادیم کمرمان خشک شد، ای امیران راه برویم، به شکار برویم، پرنده شکار کنیم، آهوی بزرگ و کوچک را شکار کنیم. بعد از آن برگشته در خانه‌هایمان فرود آییم، بخوریم و بنوشیم. وقت را به خوشی بگذرانیم.

grey - به غارت رفتن خانه‌ي سالور قازان


دَلی دوندار پسر قیان سلجوق گفت صحیح و مصلحت است، قارا بوداق پسر «قاراگونه» گفت سرور من غازان، مصلحت است. به محض اینکه آنان چنین گفتند آت آغزلی اوروزقوجا به دو زانو نشست و گفت: سرور من قازان مصلحت است. اما ما در مرز گرجستان نشسته‌ایم که آئین مردم آن بد است. چه کسی را برای دفاع از خانه‌ی خود تعیین می‌کنید؟ قازان گفت، پسرم اوروز با سیصد جنگاورش محافظ خانه‌هایم بشود. اسب قهوه‌ای خود را آورده، به چابکی سوار آن شد و به همراه او، امرای غز سوار بر مرکب‌هایشان شدند. قاراگونه، برادر قازان بای، اسب کبودش را آورده سوار شد. شیر شمس‌الدین که دشمن بایندرخان را مغلوب کرده بود، اسب سفید خود را آورده سوار شد. بیرک که از حصار با یبورت پراوز کرده بود، بر اسب خاکستری خود نشست. دوندار و بای یگنک نیز بر اسبهایشان سوار گشتند. اگر بخواهیم همه را بشماریم تمام نمی‌شود. اغلب امیران اغوز سوار شدند. سواران به کوهها از برای شکار براه افتادند. در همین حین جاسوس کفار برای رساندن این خبر نزد شوک لو ملک، که پادشاه کفار بود، رفت شوک لو ملک که دشمن دین و بی‌دین و موی سیاهش در پشت گردن و پشت هفت هزار جامه‌اش بریده بود، سوار بر اسب ابلق خود شده به راه افتاد. وی با سواران خود در نیمه‌های شب به اردوی قازان بای رسید. خانه‌ها‌ی بزرگ زرینش را غارت کردند. عروس گندمگونش را ترسانیده، به فریاد کشیدن  واداشتند. اسبان فریبنده‌ی شهبازش را سوار شدند؛ گله‌های اشتران سرخ مویش را گرفتند، خزانه‌ی پر و پیمانش را که سکه‌‌های فراوانی داشت، غارت کردند. بورلا خاتون که قد کشیده‌ای داشت با چهل دختر کمرباریک اسیر گردیدند. مادر پیر قازان بای در حالیکه از گردن شتر سیاه آویزان بود، به اسارت رفت. ساری قولماش، پسر ایلک در راه قازان بای شهید گردید.

قازان از این واقعه خبری نداشت. تکفور (لقب و عنوان شاهان گرجی) گفت که: بلای مهیبی بر سر قازان آمد. مال و منال و خانه و پسر و مادرش را  ماگرفته‌ایم. اسبان فریبنده‌ی شهبازش را ما سوار شده‌ایم. گله‌های اشترانش را ما گرفته‌ایم، چهل نوکرو چهل کنیزش را ما اسیر کرده‌ایم. این همه ستم را بر قازان روا داشتیم. یکی از کفار گفت: یک ستم دیگر نیز باقی مانده است که هنوز انجام نداده‌ایم. شوک‌لو پرسید: چیست آن؟ ای اصیل زاده چه ستمی بر قازان مانده که ما انجام نداده‌ایم. کافر جواب داد: قازان در دروازه‌های دربند، ده هزار گوسفند دارد. اگر گوسفندان را نیز برداریم، ستمی بزرگ بر قازان وارد می‌آوردیم. شوک لو ملک گفت: ششصد نفر بروند و آن گله‌های گوسفند را بیاورند.

ششصد کافر انتخاب شده بر اسبهایشان سوار شده به سوی گله‌های گوسفند روان شدند. قارا جوقِ چوپان، همان شب در خواب، کابوس وحشتناکی دیده هراسان از خواب پرید. دو برادرش را که کابان گوجو و دمور گوجو نام داشتند همراه خود ساخت. درب آغل را محکم بست، در سه جا سنگ‌ها را همانند تپه، جمع کرد. فلاخن خود را که دسته‌ی آن سیاه و سفید بود، به دست گرفت.

بناگاه ششصد کافر به قاراجوق رسیدند. کافر چنین گفت: ای چوپانی که در شب تار غمین مستی، ای چوپانی که چخماق به دست داری با وجود باریدن برف و باران، ای چوپانی که شیر، پنیر و سر شیر فراوان داری، خانه‌های طلایی قازان بای را ما ویران کرده‌ایم؛ اسبان فریبنده‌ی شهبازش را ما سوار شده‌ایم؛ گله‌های اشترانش را ما گرفته‌ایم؛ مادر پیرش را ما برده‌ایم؛ خزانه‌ی سنگین و سکه‌های فراوانش را ما غارت کرده‌ایم؛ اوروز پسرِ عزیز قازان را به اتفاق چهل جنگاورش ما برده‌ایم؛ چهل زوجه‌‌ی کمر باریک قازان را ما برده‌ایم. ای چوپان از جایگاه دور نزدیک خود جلوتر بیا، سر را خم کرده دندان روی جگر بگذار، به ما سلام بده، تا ترا نکشیم و نزد  شوک لو ببریم، از او مقام و منصبی برای شما بگیریم. چوپان در جواب چنین گفت:

ای سگِ من، کافر، سخن هرزه و یاوه مگوی، ای کافر مغرور که با سگِ من در یک جا آب گل آلود نوشیده‌ای. چرا اسب ابلقی را که بر آن سوار هستی، می‌ستایی؟ همنشین شدن با شما به من نمی‌آید ای کافر چرا کلاه خودت را که بر سر داری می‌ستایی؟ کلاهی دیگر که بر سرم باشد به من نمی‌آید ای کافر لاشخور چرا نیزه‌ی دراز خود را می‌ستایی؟ تکیه کردن بر عصای طلایی به من نمی‌آید ای کافر چرا شمشیرت را می‌ستایی؟ سر تعظیم فرود آوردن به من نمی‌آید ای کافر چرا نود تیر خود را که در تیردان داری می‌ستایی؟ مانند فلاخنی که دسته‌ی آن سیاه و سفید است. سلاحی دیگر به من نمی‌آید

چوپان بار دیگر گفت: از جایگاه دور و نزدیک خود جلوتر بیا، ضربه‌ی شست پهلوانان را بیا و ببین. بعد از آن از اینجا دور شو. به محض اینکه کفار این سخنان را شنیدند، به اسبهای خود مهمیرز ده شروع ب حمله کردند. اژدهای مجاهدین قارا جوق چوپان به کف فلاخن خویش سنگ نهاده پرتاب کرد، در پرتاب اول دو سه نفر و در پرتاب دوم سه چهار نفر از کفار را بر زمین افکند. بر چشم کافر ترس غلبه کرد. قارا جوق چوپان با فلاخن خود سیصد تن از کفار را از اسب بر زمین افکند، به دو برادرش تیر خورده، شهید شدند.

سنگ‌های قارا جوق چوپان تمام شد. گوسفندان و بز نگفته، بر کف فلاخن قرار داده به سوی کفار پرتاب نمود و در هر پرتاب سه چهار نفر را به خاک می‌افکند. کفار با دیدن این‌ همه رشادت از چوپان، به هراس افتاده گفتند: خیر نبیند و به مقصود نرسد. این چوپان همه‌ی ما را از بین می‌برد. بدانجهت بیش از آن در آنجا نمانده، گریختند.

قارا جوق انتقام دو برادر شهیدش را گرفت و از لاشه‌های کفار تپه‌ی بزرگی درست کرد. خود نیز دو زخم برداشته بود. چخماق زده آتش روشن کرد. سپس از روپوش چوپانی خود دوده‌ای درست کرده بر روی زخمش گذاشت، کنار جاده نشست. بر مرگ برادرانش هق هق کنان گریست و گفت: سالور قازان، بای قازان مرده‌ای یا زنده؟ آیا از این وقایع خبر نداری!

اما در این موقع و در آن شب امیر اقوام غُز معتمد بایندرخان. سالور قازان پسر اولاش، خواب وحشتناکی دید، از ترس برخاسته و رو به اطرافیان خود کرده گفت: ای بزرگان غُز خواب وحشتناکی دیدم، ای برادرم قاراگونه، آیا می‌دانی که در خواب چه دیدم؟ خواب وحشتناکی دیدم، خواب دیدم که شاهینی در مشت من پر پر می‌زد، پرنده‌ی مرا می‌گیرد؛ دیدم که از آسمان رعد و برق به خانه‌ی سفید بزرگم اصابت می‌کند. دیدم که مه غلیظی اردوی من را می‌پوشاند و گرگهای  هار، خانه‌ی مرا غارت می‌کنند؛ دیدم که شتر سیاه موی می‌غُرد. موی سرم را دیدم که همانند نی بلند می‌شود. پس از اینکه بر زمین افتادم، دیدم که چشمم سیاهی می‌رود. مفاصل ده انگشت خود را آغشته به خون دیدم. خوابی این گونه دیدم، بیش از آن نتوانستم بخوابم، از آن موقع به بعد، آرام ندارم. سپس به برادرش گفت: ای خان بیا و خواب مرا تعبیر کن.

قارگونه گفت: ابر سیاهی که گفتی دولت توست. برف و باران که گفتی سپاهیان توست. مو نیز (نشانه‌ی) جنگ و خون و اندوه است. بقیه‌اش را تعبیر نمی‌کنم. خداوند آن را تعبیر کند.

به محض اینکه قاراگونه چنین گفت، قازان خان رو به برادرش کرده گفت: شکار مرا بر هم نزن، سربازان مرا، متفرق نکن. من امروز سوار اسب می‌شوم، راه سه روزه را در یک روز طی می‌کنم. قبل از ظهر به سرزمینم خواهم رسید. اگر اردویم صحیح و سالم نباشد، چاره‌ی کار خود را بیندیشید. من می‌روم. سپس اسب قهوه‌ای رنگش را سوار شد.

قازان بای براه افتاد و به نزدیکی‌های سرزمینش رسید. قازان بای در اینجا سرزمینش را مخاطب قرار داده چنین گفت: ای قوم و قبیله و وطن من، ای وطن که با گلّه‌های آهوان همسایه‌ای، ای وطن کفاری که اسبان رنگ برنگ دارند، چگونه ترا شکست داده‌اند؟ از زمان بنای خانه‌ی بزرگ سپیدم، وطنم باقی ماند، تا زمان مرگ مادر پیرم، سرزمینش باقی ماند، نشانه‌ای باقی ماند، در جایی که پسرم اوروز تیر انداخت، میدانی باقی‌ماند که مطبخ سپاه بر پا گردید.

وقتیکه قازان این سخنان را گفت: چشمان سیاهش پر از اشک گردید. رگ غیرتش به حرکت در‌آمد، جگر سیاهش به لرزه افتاد. تمام قلبش به تپش افتاد، سوار بر اسب قهوه ای رنگ خودش به راهی رفت که کافر از آنجا گذشته بود. قازان به آبی رسید و گفت:«آب روی حق را دیده‌ است». از آب خبر خواست. ببینیم چه گفت:

ای آبی که از ارتفاعات شرشرکنان بیرون آمده‌ای، ای آبی که کشتی‌های چوبین را به رقص آورده‌ای، ای آبی که حسرت حسن و حسین هستی، ای آبی که زینت باغ و بستان هستی، ای آبی که نگاه عایشه و فاطمه‌ هستی، ای آبی که اسبان شهباز از تو نوشیده‌اند، ای آبی که اشتران سرخ موی از تو گذشته‌اند، ای آبی که گوسفندان سفید در اطراف تو خوابیده‌اند، جانم به فدایت باد ای آب، و گرنه هم اکنون با تو قهر می‌کنم. آب چگونه می‌تواند خبر دهد.

از آب نیز گذشت. در این موقع با گرگی مواجه گردید. پیش خود گفت خبر از گرگ بگیرم، زیرا روی گرگ مبارک است. قازان خطاب به گرگ چنین گفت: ای که از غروب آفتاب، آفتابش طلوع می‌کند، ای که در موقع بارش برف و باران، مانند جنگاوران ایستادگی می‌کند، ای که به شیهه می‌اندازد زمانی‌که اسبان چابک را می‌بیند، ای که خرابی به بار می‌آورد زمانی که اشتر سرخ موی می‌بیند، ای که با دیدن گوسفند سفید، دم خود را همانند تازیانه می‌زند و می‌تازد، ای که ای که از میان بزهای نر، چاق ترین را گرفته، می‌گریزد. ای که با ضربه پشت خود آغل مستحکم را بر می‌ریزد. ای که با محاصره کردن، چاق ترین را می‌گیرد. ای که دمبه‌ی خونین را کنده می‌بلعد، ای که آوازش در میان سگان گله، غوغا براه می‌اندازد، ای که چوپانان چخماق جان ستان را شبانه می‌دواند، ای گرگ خاکستری دم بریده، آیا خبری از اردویم داری، بیا و بگو بمن، جانم به فدایت باد ای گرگ، و گرنه قهر می‌کنم هم اکنون با تو. گرگ چگونه میتواند خبر بدهد. از گرگ نیز گذشت. سگ چوپان، با قازان مواجه شد. قازان بای از او نیز خبر خواست و خطاب به او چنین گفت: ای که به محض ریختن دوغ ترش (آیران) چاب چاب کنان می نوشد، ای که به محض
آمدن ناگهانی دزد، صدایش برمی‌خیزد، ای که دزدانی را که آمده‌اند، می‌ترساند، ای که دزدان را با سر و صدای خود ترسانده می‌گریزاند، آیا خبری از اردوی من داری؟ بیا و بگو به من. تا جان در بدن دارم، پرستاری بکنم ای سگ از تو، و گر نه قهر می‌کنم هم اکنون با تو ای سگ، سگ از کجا می‌‌تواند خبر بدهد؟

سگ به دنبال اسب قازان بای به راه افتاد و آن را نگاه می‌کند. اما قازان از این عمل عصبانی شده، سگ را با تازیانه می‌زند. سگ خود را به عقب می‌کشدو از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. قازان به دنبال سگ به راه افتاد و با تعقیب آن به نزد قاراجوق چوپان رسید. وقتیکه چوپان را دید از او خبر خواست و اینطور گفت: ای چوپانی که با غروب آفتاب غمگین، ای چوپانی که با بارش باران چخماق به دست است. دردم را خوب بدان و به حرفم گوش فرا ده، بی دینی که اسب ابلق دارد، اردویم را غارت کرده، آیا از اینجا گذشت و آیا او را دیده‌ای؟ خانه بزرگ سفیدم (آلاچیق) از اینجا گذشته است؟ آیا دیدی؟ بیا و بگو به من. جانم فدایت ای چوپان.

چوپان گفت: ای قازان آیا مرده بودی یا گم شده بودی؟ کجاها می‌گشتی؟ دیدم کافرِ سیاه، که اسب سفید دارد. قصر بزرگ سپیدت را غارت کرده، پسرت اوروز را اسیر کرده، بورلاخاتون را که قد بلندی دارد اسیر کرده، جگر گوشه ‌و وجود عمرت، یعنی پسرت اوروز را اسیر کرده، دیروز نه پریروز خانه‌ات از اینجا گذشت. مادر پیرت در حالیکه از گردن شتر سیاه موی آویزان بود از اینجا گذشت. بورلاخاتون با چهل دختر زیبای کمر باریک عقدیت، گریه‌کنان از اینجا گذشت و چهل جنگاور که در میان آن بزرگ زادگان، نور چشمت اوروز دیده می‌شد با گردن بسته و سر و پای برهنه، بوسیله‌کفار به اسیری رفت. اسبان فریبنده‌ی شهبازت را کافر سوار شده، گله‌های شترانت را کافر سوار شده، سکه‌های طلا و خزانه‌ات را کافر گرفته.

چوپان که اینها را گفت، قازان آهی کشید، عقل از سرش پرید، چشمانش سیاهی رفت، گفت: ای چوپان، دهانت خشک باد، دینت بپژمرد، قادر تعالی ترا جزا دهد. چوپان که از قازان این سخن شنید چنین گفت: ای  سرورم قازان، چرا به من خشم می‌گیری؟ مگر در سینه و قلبت ایمانی نیست، ششصد کافر به سوی من آمدند، دو برادرم شهید شدند، سیصد تن از ایشان را کشتم، جنگیدم، هیچیک از گوسفندان چاق و لاغر ترا به کافر نداده‌ام . از سه جا زخمی شده‌ام، دردمند شدم، تنها ماندم، آیا گناه من اینست؟

ای سرورم قازان، بیا و اسب قهوه‌ای خود را به من بده، نیزه‌ی دراز خود را بیا بمن بده، سپر رنگارنگ خود را بیا به من بده، شمشیرت را که از پولاد سیاه است،  بیا و به من بده، هشتاد تیر که در تیردان داری، بیا و به من بده، کمان سخت خود را بیا و به من بده.

چوپان اضافه کرده گفت: نزد کافر من روم، آنهایی که تازه به دنیا آیند، بکشم، با آستینم خونی که در پیشانی دارم بزدایم، اگر بقتل رسیدم در راه تو بمیرم و اگر خدای بزرگ بخواهد بروم و از کافر خانه‌ی شما را برگردانم. این سخنان چوپان به قازان حقیر آمد و براه خود ادامه داد. چوپان نیز به دنبال او آمده به قازان رسید. قازان برگشت و نگاه کرد. گفت : ای پسرم چوپان به کجا می‌آیی؟

چوپان گفت: ای سرورم تو برای گرفتن خانه‌ای می‌روی و من برای انتقام خون برادرانم. وقتیکه چوپان چنین گفت: قازان گفت: ای پسرم چوپان، گرسنه‌ام آیا چیزی برای خوردن داری؟ چوپان جواب داد: ای سرورم قازان، دیشب بره‌ای پختم بیا زیر این درخت فرود آییم و بخوریم. فرود آمدند. چوپان توبره‌ای چرمین را بیرون آورد. قازان با چوپان بره را خوردند.

قازان به فکر رفت و پیش خود گفت: اگر بخواهم اکنون با چوپان نزد کفار بروم، بزرگان غز به من طعنه خواهند زد و خواهند گفت که اگر چوپان همراه قازان نبود، قازان نمی‌توانست بر کفار پیروز شود. قازان به غیرت آمده چوپان را به درختی محکم بست. سپس بر اسب سوار شده به راه افتاد. چوپان گفت: ای سرورم قازان، چرا با من این طور رفتار می‌کنی؟ قازان گفت: اکنون می‌روم که خانه‌ام را نجات دهم، بعد می‌آیم و ترا آزاد می‌کنم. به چوْپان گفت قبل از اینکه شکمت گرسنه و چشمانت تار شود، این درخت را از جا بکن، و گرنه گرگ‌ها به تو حمله‌ کرده می خورند. قاراجوق چوْپان زور زده درخت را از ریشه کند و در حالیکه درخت به پشتش بسته بود به دنبال قازان براه افتاد. قازان برگشت و دید که چوْپان در حالی که درخت در پشت اوست بدنبال وی می‌آید. قازان پرسید این درخت چیست؟ چوپان گفت ای آقایم قازان، این درخت، درختی است که با آن خوراکی برای  شما خواهم پخت، موقعیکه شما کافر را مغلوب می‌کنی و خسته می‌شوی. قازان را این سخن خوش آمد. از اسب فرود آمد، دستهای چوپان را باز کرده پیشانی او را بوسید و گفت: اگر خدا خانه‌ام را از دست کافر نجات دهد، ترا میر آخور خواهم کرد، سپس هر دو با هم براه افتادند. در این حین شوک‌لو ملک، با بزرگان کافر در حالیکه خیلی شاد و شادمان بودند، به خوردن و نوشیدن مشغول بود. گفت بزرگان آیا می‌دانید  که چطور باید به قازان ظلم کرد؛ باید بورلاخاتون را که زنی سر و قد است آورده، او را واداریم که قدح در مجلس برگرداند. در آن موقع بورلاخاتون به اقفاق چهل کنیزک و پسرش اوروز در یک جا محبوس بودند. بورلای سر و قد این حرف‌ها را شنید. آتش به دل و جانش افتاد. به میان چهل کنیزک کمر باریک رفته ایشان را نصیحت کرده و گفت: اگر پرسیدندکه کدامیک از شما بورلاخاتون است باید همه یک صدا بگویید، منم. از طرف شوک لو ملک، شخصی آمد و گفت: کدامیک از شما زن قازان بای است؟ چهل کنیزک یک صدا گفتند منم. فرستادگان شوک لوملک که کدامیک از آنها بولا خاتون است. رفتند و به پادشاه کافر خبر بردند و گفتند که ما از یکی پرسیدیم ولی از چهل جا آواز آمد و ما ندانستند که کدامیک از آنها بولاخاتون است. کافر ملعون گفت بروید اوروز پسر قازان را بیرون بیاورید. به قناره بیاویزید،  تکه تکه از گوشت سپیدش بِبُرید. از آن قارا قورمه بپزید. به نزد چهل دختر ببرید. در مقابلشان بگذارید، هر کس که خورد، او «بورلاخاتون» نیست. هر کس نخورد اوست. بروید و بیاورید تا قدح در مجلس ما بگرداند.

بورلاخاتون سر و قد این را شنید، نزد پسرش آمد،  او را صدا کرده چنین گفت: پسر، ای پسر، سرورم پسر، نور چشمم پسر، آیا میدانی که چه شد؟ نجوا کنان صحبت کردند، نقشه‌های کافر را فهمیدم، ای پسری که پایه و قبضه‌ی قصر بزرگ زرینمی، ای پسری که غنچه‌ی دختر گندمگون و عروسیمی، پسر پسر، ای پسر، ای پسر که ترانه‌ ماه در شکم تنگم حمل کرده‌ام، ای پسری که ترا در ماه دهم بدنیا آورده‌ام، ای پسری که ترا در گهواره‌ها قرار داده، شیر سفیدم را داده‌ام ، ای پسر آیا میدانی چه اتفاقی دارد می‌افتد؟

کفار این بار بدجوری باهم مشورت کرده گفته‌اند: اوروز پسر قازان را از زندان بیرون آورید. از گردنش طناب باریک بیاویزید. از دو شانه‌اش قناره بگذرانید، گوشت سفیدش را تکه تکه ببرید، قارا قورمه پخته پیش چهل دختر بزرگ زاده ببرید، هر کس که خورد یقین بدانید که او نیست. هر کس که نخورد یقین بدانید که او زن قازان است. گفتند که او را جدا کرده به سفره‌ی ما بیاورید تا او را واداریم که قدح بگرداند. چه می‌گویی پسر، آیا از گوشت تو بخورم و یا به سفره‌ی کفار از دین برگشته بروم؟ آیا ناموس سرورم قازان را بشکنم؟ ای پسر چطور بگویم؟  اوروز گفت: دهانت خشک شود مادر، زبانت بپژمرد مادر. حق مادری کاش حق خداوندی نمی‌شد، کاش از جایم جهیده، بلند می‌شدم، کاش از گونه و گلویت می ‌گرفتم. کاش به زیر پاشنه‌ی بزرگم می‌گذاشتم. کاش صورت سفیدت را به زمین سیاه می‌سائیم، کاش از دهان و بینی‌ات خون شرشرکنان بیرون می ‌آوردم. کاش شیرینی زندگی را به تو نشان می‌دادم. این چه حرفی است؟ زینهار ای مادر محترم، سوی من دنیا، به خاطر من گریه مکن، مرا از خود دور کن ای مادر محترم، بگذار که مرا از قناره بیاویزند مرا از خود دور کن، بگذار از گوشتم ببرند و قارقورمه بپزند و آن را نزد چهل دختر بزرگ زاده ببرند . اگر آنها یک لقمه خوردند تو دو لقمه بخور، تا تو را کفار نشناسند. تا به سفره‌ی کفار بی‌دین نروی، قدح بر ایشان نگردانی، ناموس پدرم را لکه دار نکنی. زینهار اوروز اینها را گفته بگریست. بورلاخاتون سر و قد و کمرباریک تا این حرف‌ها را از پسرش شنید، اشک از چشمانش روان شد. پسرش را در آغوش گرفت و سپس بر زمین نشست. گونه‌ی سرخش را که همانند سیب پائیزی بود، خراشید. همانند نی، موهایش را کند. پسر پسر گویان بگریست. زاری نمود.

اوروز چنین گفت: ای مادر، چرا به نزدم می‌آیی و چرا گریه ‌می‌کنی؟ چرا هق هق می‌کنی؟ و چرا زاری می‌کنی؟ چرا به دل و جگرم آتش می‌زنی؟ در روزی که گذشت چرا مرا بخاطر می‌آوری؟ های مادر، در جایی که اسبان عربی هستند، آیا یک کره اسب وجود نخواهد داشت؟ در جایی که اشتران سرخ موی هستند، آیا یک بچه شتر وجود نخواهد داشت؟ در جایی که گوسفندان سفید هستند، یک بره وجود نخواهد داشت؟ تو سلامت باش ای مادر، پدرم سلامت باشد، آیا پسری مانند من پیدا نمی‌شود؟ البته که پیدا می‌شودبورلاخاتون که این حرفها را شنید طاقت نیاورد و گریه کنان به میان چهل دختر کمر باریک رفت.

کفار اوروز را گرفته، به زیر دار بردند. اوروزخان گفت: ای کفار امان بدهید، امان به یکی بودن خدا نیست گمان. دست بردارید از من، تا با این درخت بزرگ صحبت کنم. فریاد کنان چنین گفت: ای درخت اگر بتو بگویم شرمگین مشو، ای چوبی که درب مکه و مدینه هستی، ای چوبی که عصای موسای کلیم هستی، ای چوبی که پل رودخانه‌ی بزرگی هستی، ای چوبی که ناو دریاهای سیاه هستی، ای چوبی که گهواره شاه حسن و حسین هستی، ای چوبی که باعث ترس مرد و زن هستی، ای چوبی که اگر سرت را بگیرم و بنگرم بدون سر هستی، ای چوبی که اگر ته‌ات را بگیرم و نگاه کنم بدون ته هستی، ای چوب مرا به تو می‌آویزند، بیا و مرا بلند مکن، ای چوب اگر خیال داری مرا بلند کنی، جوانیم ترا بگیرد، ای چوب کاش در دست ما بودی، کاش به غلامان سیاه هندی‌ام دستور می دادم، کاش ترا تکه تکه می‌کردند ای چوب. دیگر باره چنین گفت: به اسبم واجب است که بسته شود، به دوستم واجب است، زمانی که بعنوان برادر بگرید، به پرنده‌ی شاهینم واجب است زمانیکه در مشتم پر پر می‌زند، به خودم واجب است سیر شدن از زندگیم، به جانم واجب است به ستوه آمدن از جنگاوری، اینها را گفت و زار زار گریست.

در این حین سالور قازان به اتفاق قاراجوق چوپان شتابان آمدند. کف فلاخن چوپان از پوست گوساله سه ساله بود، و دسته‌ی فلاخن او از پشم سه بز نر بود. قسمت بریده‌ی فلاخن از پشم یک بز بود. هر بار دوازده من سنگ پرتاب می‌کرد. سنگی که می‌انداخت به زمین نمی‌افتاد. اگر به زمین می‌افتاد همانند غبار پراکنده می‌شد و آن نقطه همانند اجاق گود می‌شد. در جایی که این سنگ می‌افتاد تا سه سال علف سبز‌ نمی‌شد.

قاراجوق چوپان به محض دیدن اردوی کافر طاقت نیاورده‌ شروع به پرتاب کرد، دنیا به چشم کافر تیره‌و تار گردید. قازان گفت ای چوپان کمی صبر کن که مادرم را از کفار بخواهم تا زیر سم اسبان نماند. «پای اسب مشهور است. عاشق بدون فکر کردن می‌خواند» قازان کافر را صدا کرده، مادرش را خواست. به کافر چنین گفت: ای شوک لوملک قصر بزرگ زرینم را که پایه‌ی آن طلایی بود، بردی، سایبانی برایت باشد، خزانه سنگینم و سکه‌های فراوانم را بردی، خرجی برایت باشد. چهل کنیزک کمر باریک را با بورلاخاتون بردی، برایت همسر باشد، پسرم اوروز را با چهل جنگاورش بردی، برده‌ات باشد، اسبان فریبنده‌ی شهبازم را بردی، مرکب برایت باشد، گله‌های  شترانم را بردی بارکش برایت باشد. مادر پیرم را بردی، ای کافر مادر سالخورده‌ام را که موهایش تاب خورده و من از او شیر خورده‌ام، به من بده تا از جنگ و جدال دست کشیده برگردم. این را خوب بدان.

کفار گفتند: ای قازان، قصر بزرگی که ستون آن از طلاست، ما بردیم، مال ماست. بورلاخاتون سرقد را با چهل کنیزک کمر باریک ما بردیم، مال ماست. پسرت اوروز را با اتفاق چهل جنگاورش ، ما بردیم، مال ماست. گله‌های اسب و شترانت را ما بردیم، مال ماست. مادر پیرت را که مابردیم، مال ماست. به تو نمی‌دهیم. به پسر یایهات کشیش می‌دهیم، از پسر یایهات کشیش پسری به دنیا می‌آورد. ای قازان ما با شما می‌جنگیم.

وقتی که کافر این را گفت،‌ قاراجوق چوپان از شدت خشم چنین گفت: ای کافر سگ، ای کافر بی‌دین و شعور، ای کافر بی‌عقل، کوههای پر برفی که در مقابل ما قرار دارند، پیر شده علف در آن نمی‌رویند، از رودهای پر آب، که اکنون پیر شده‌اند، آب از آن نمی‌آید؛ اسبان شهباز پیر شده‌، بچه نمی‌زایند، اشتران سرخ موی پیر شده، بچه شتر نمی‌زایند. ای کافر مادر‌ قازان پیر شده، دیگر پسر نمی‌زاید.

چوپان گفت: ای شوک لو ملک، برای پس گرفتن نسل اغوز، تا فلاخن خود را بکار نینداختم، اگر دختر سیه چشم داشته باشی بیاور و به قازان بای بده. اما در این موقع بزرگان اوغوز گرفتاری قازان بای را شنیده بسوی قازان براه افتاده بودند. در این هنگام امیران اغوز سر رسیدند. ببینیم چه کسانی آمدند؟ کسی که خداوند قادر و متعال او را در قارا دره آفرید، کسی که گهواره‌ی او از پوست بوقای سیاه است، کسی که در موقع خشم سنگ سیاه را با ضربه‌ای مثل خاکستر کرد، کسی که سبیلش را در پشت گردنش در سه جا گره زده است، اژدهای مجاهدین، برادر قازان بای «قاراگونه» شتابان آمد و گفت ای سرورم قازان شمشیرت را بزن که آمده‌ام.

ببینیم به دنبال او چه کسانی آمدند؟ کسی که در اطراف دمیر قاپی بود و آن را گشود، کسی که در نوک نیزه‌ی دراز مرد را به فریاد وا داشت، کسی که مانند قازان، سه نفر را از پشت به زمین می‌انداخت، «دلی دوندار» پسر سلجوق شتابان آمد و گفت ای سرورم ازان شمشیرت را بزن که آمده‌ام.

ببینیم به دنبال او چه کسانی آمدند؟ کسی که قلاع دیار بکر و ماردین را ویران کرد. کسی که با ابهت خود پادشاه قبچاق را که کمان آهنین داشت به استفراغ خون واداشت، کسی که با شجاعت خود دختر قازان را گرفت، کسی که ریش سفیدان اوغوز او را تقدیر کردند، کسی که شلوار آل محمودی دارد. کسی که اسب او منگوله بحری دارد. «قارابوداق» پسر قاراگونه شتابان آمد و گفت ای سرورم قازان شمشیرت را بزن که آمده‌ام.

ببینیم به دنبال او چه کسانی آمدند؟ کسی که بدون فرمان، دشمن بایندر خان را مغلوب کرد، کسی که شصت هزار کافر از ترس او خون استفراغ کردند، شیر شمس الدین، پسر غفلت قوجا شتابان آمد و گفت ای سرورم قازان شمشیرت را بزن که آمده‌ام.

ببینیم به دنبال او چه‌ کسانی آمدند؟ کسی که از حصار با یبورت پاراسار، پرواز کرد، کسی که مقابل حجله‌ی سیاه و سفیدش آمده، کسی که خاطر خواه هفت دختر است. کسی که بزرگان غُز به او غبطه می‌خورند، کسی که مورد اعتماد قازان بای است «‌بیوک» با اسب خاکستریش شتابان آمد و گفت ای سرورم قازان شمشیرت را بزن که آمده‌ام.

ببینیم به دنبال او چه‌ کسانی آمدند؟ کسی که مانند قره قوش (نوعی عقاب) است، کسی که کمر بند ترسناکی دارد، کسی که گوشواره‌ای طلایی دارد، کسی که اغلب غُزان را در نبرد تن به تن، یک یک، از اسب فرود می‌آرود «بای ییگنک» پسر قازیلیک قوجا شتابان آمد و گفت ای سرورم قازان شمشیرت را بزن که آمده‌ام.

ببینیم به دنبال او چه‌ کسانی آمدند؟  آنکه پوستین بافته شده از پوست شصت بز، نمی‌تواند مچ پای او را بپوشاند، آنکه کلاه بافته شده از پوست شش بز نر نمی‌تواند گوش‌های او را بپوشاند، آنکه بازو و رانش کوتاه است، آنکه ساق پای درازش، باریک است، دایی قازان بای «آت آغزلی اوروزقوجا» شتابان آمد و گفت ای سرورم شمشیرت را بزن که آمده‌ام.

ببینیم به دنبال او چه‌ کسانی آمدند؟ آنکه رفت و سیمای پیغمبر را بوسید، آنکه به عنوان یکی از اصحاب وی به میان اغوز آمد، آنکه موقع خشم از سبیلهایش خون می‌چکد، «بوکدوز اِمِن» با سبیل‌های خونین  شتابان آمد و گفت ای سرورم شمشیرت را بزن که آمده‌ام.

ببینیم به دنبال او چه‌ کسانی آمدند؟ آنکه کفار را با سگ‌ها می‌آزارد، آنکه از ایل بیرون رفته با اسب خود از رود آیغرگولو می‌گذرد، آنکه کلید پنجاه و هفت قلعه را بدست آورد، آنکه دختر «آق ملک چشمه» را به نکاح خود درآورد، آنکه «صندل ملک» از ترس او خون استفراغ کرد، آنکه چهل جبه پوشیده، دختران محبوب سی و هفت قلعه را گرفته و در آغوش کشید و از گونه و لبهایشان بوسه گرفت، «آلپ اِرن» پسر «ایلک قوجا» شتابان آمد و گفت ای  سرورم شمشیرت را بزن که آمده‌ام.

با شمارش، بزرگان اوغوز که به کمک قازان آمدند تمام نمی‌شود، همه آمدند با آب پاک وضو گرفتند، پیشانیهای پاک خود را بر زمین سائیدند، دو رکعت نماز گزاردند، به اسم جمال محمد (ص) صلوات فرستادند، بدون تأمل بسوی کفار تاختند و شمشیر زدند. نقاره‌ها گومبر گومبر به صدا درآمدند و شیپورهای برنزی نواخته شدند. آن روز جنگاورانی که جگر رشادت داشتند، شناخته شدند، آن روز افراد ترسو خود را نشان دادند، در آن روز جنگ بزرگی رخ داد. میدان پر از کله‌های بریده شد. سرها همانند توپ بریده شدند . نعل اسبان شهباز افتاد، میله‌های رنگارنگ مزین گردید، شمشیرهایی که از پولاد سیاه ساخته شده بودند، تیز گردید، تیغه‌ی شمشیر افتاد، تیرهایی که سه پر داشت، پرتاب شد، پیکانش افتاد. بیرق‌ها باهتراز درآمدند، پیشقراولان جنگیدند، آن روز در مثل یکی از روزهای قیامت شد. نوکر از آقایش جدا گردید.


آن روز «دَلی دوندار» با امیران «داش اوغوز» از جناح راست حمله بردند، «دَلی بوداق» پسر قاراگونه با جنگاوران جسور از جناح چپ حمله آوردند. قازان باتفاق بزرگان «ایچ اغوز» به قلب سپاه دشمن تاختند. شوک لو ملک را در یک چشم به هم زدن قازان از اسب به زیر انداخت. در جناح چپ، دلی بوداق، پسر قاراگونه با بوقاجق ملک مقابل شد، با گرز شش پره خود بر سر او کوفت و جانش را به جهنم فرستاد. دنیا و عالم به چشم او تاریک شد. در حالیکه گردن اسب را بغل کرده بود، بر زمین افتاد.

برادر قازان بای بیرق و توغ کفار را با شمشیر بر زمین انداخت. در دره‌ها و تپه‌ها کفار کشتار شدند. لاشخوران بر گرد لاشه‌هایشان جمع شدند. دوازده هزار کافر از دم تیغ گذشتند. پانصد تن از جنگاوران اوغوز شهید شدند. قازان بای فراریان را تعقیب نکرد و کسانی را که امان خواستند، نکشت.

امیران اغوز غنایمی بدست آوردند. قازان بای اردو، پسر،‌مادر، و خاتونش را نجات داده و با حسرت به یکدیگر رسیدند. خزانه‌اش را پس گرفت، برگشت. قازان بای بر تخت زرین جلوس کرد. خانه‌اش را بر پا ساخت. قاراجوق چوپان را منصب میر آخوری داد. هفت روز و هفت شب کارشان خوردن و نوشیدن شد. چهل نفر برده را به خاطر «اوروز» آزاد کرد. به جنگاوران شجاع، سرزمین‌های وسیعی را بخشید، شلوار جبه و چوخا داد.

«دده قورقوت» آمد. این اوغوزنامه را تریب داد، دویده چنین گفت: کجاست امیران مجاهدی که می‌گفتم، کجایند آنهایی که گفتند دنیا مال منست؟ اجل گرفت، خاک پنهانش ساخت. دنیای فانی به که وفا می‌کند، دنیایی که می‌آید و می‌رود، دنیایی که عاقبت آن مرگ است.

ای خان من، دعای خیر می‌کنم، کوههای سیاهی که پوشیده از برف، فرو نریزد؛ درخت سایه داری که بزرگ است، بریده نشود. رودخانه‌ ایکه همانند خون در جریان است، خشک نشود، قادر تعالی ترا به نامرد محتاج نگرداند، اسب چابک خاکستری متمایل به سفیدت نلغزد، زمانی که شمشیر پولادین سیاه خود را تیز می‌کنی، تیغه‌ی آن نشکند، در زمان جنگ میله پرچم‌ تو تکه تکه نشود. جای پدر ریش سفیدت بهشت باشد. جای مادر پیر موسفیدت جنّت باشد. در پایان عمر از ایمان پاک جدا نگردی. کسانی که آمین می‌گویند دیدار ببینند. در پیشانی پاک تو پنج کلمه دعا گفتیم،‌ قبول باشد. امید از خداوند، از تو جدا نباشد. جمع کند گناهانت را و به خاطر اسم جمال محمد مصطفی (ص) ببخشاید./ ق

 

ýylgyr-ýylgyr

 

 

 

 

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

*

code

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.